-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
ندارد دختری اینگونه بابایی که من دارم یقین مریم ندارد این مسیحایی که من دارم در آغوشش میانِ آسمانها سِیر میکردم ندارد عرش هم عرش معلایی که من دارم نه از من، نه علی اکبر، نه قاسم، نه عموعباس دل از خلق جهان برده دلارایی که من دارم شبی، یوسف به خوابش ماه دید و من پدر دیدم ولی حسرت خورَد یوسف به رؤیایی که من دارم به روی نیزه بابا میدرخشی بر همه عالم ندارد آسمان خورشید زیبایی که من دارم به چشمه چشمۀ اشکم، تمام عرش میگرید ندارد چشم اقیانوس، دریایی که من دارم میان روز میسوزم، شبِ ویرانه میلرزم ربوده طاقتم گرما و سرمایی که من دارم چهل منزل صدا کردم تو را، حالا نگاهم کن دگر نایی نمانده جز تـمنایی که من دارم بر این پایی که دنبالت دویده، مرهمی بابا به کار من نمیآید دگر پایی که من دارم تو را بالای نِی با یک جهان حسرت نظر کردم دل سنگ آب شد از این تماشایی که من دارم به جای دوش تو سر را به روی خاک بگذارم یقین دارم دلت میسوزد از جایی که من دارم یتیمت را پدر، با تـازیـانه ناز میکردند ندارد داغداری این تسلایی که من دارم گل رخسارم از باد خزان زخم است و پُر درد است نشاید بوسه زد بر روی سیمایی که من دارم همه گـریند بر لالایی و اشک رباب اما رباب از دیده خون گرید به لالایی که من دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با سیدالشهدا و مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
وقتی از خـاک تو شـفا برسد گر نگاهی کـنی، چهها برسد به نـوا میرسـانـیاش قـطعـاً بی نـوا گـر به نـیـنـوا بـرسد رحـمـت واسعـه! بغل وا کن تـا غــریـبـه بـه آشـنـا بـرسـد ما ز دست فـراق خسته شدیم یکنـفـر هـم به داد ما بـرسد دسـت ما را بـگـیـر تا بـلکـه پـاى ما هـم به کـربـلا بـرسد لحـظـۀ احـتـضار منـتـظـریم قـدمت روی چـشـمهـا بـرسد تا حسینی شدن بسی راه است مـیـوۀ کـال، مـانـده تا بـرسـد زخـمهـای تو تـشـنۀ اشکاند گـریه کـردم به تـو دوا برسد با خـودش میبَـرَد مرا حـتماً پـدر امـشب اگر خـرابه رسد نان خود را نخورد خواهرتو تـا به طـفـلان تو غـذا بـرسد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
غزل میچینم از آیاتِ روحانی «مکاسب» را کـتاب عـاشقی باید بـنا سازد مکـاتب را مگر آشوبِ «شهرآشوب» را از شهر برچینم مراثی را فرو بگذارم و خوانم مناقب را طریق عشق پیمودن هزاران رتبه میخواهد سهساله دختری نازم که طی کرد این مراتب را خریدار غزل امشب غـزال کـربـلا باشد شکوهِ مشتری، بیخود ز خود کردهست کاسب را قلم از خجلت الفاظ، شرم از خویش میپاشد به زحمت میکشد تصویر طوفان مطالب را قلم سادات بردارند این تندیس عصمت را بخوان از شهریار، امشب مجالی نیست صائب را بساط قطره دریا شد از این دریا سرودنها حدیث حضرت مطلوب میپرداخت طالب را مدیحش راز اسماء است ای شوریدهسر باید برید از پای این سرِّ گران، دست اجانب را رجزخوانی در اینجا آخرش بهت است و حیرانی دلِ دیوانه میگیرد به گردن این عواقب را به زیر بارِ تب، مردند عشاق سبکبالش هوای کوی او ویرانه کرده مدرسِ طب را در آن منزل که سودی منطق و برهان نمیبخشد نگاه عصمتش از پا درآورده مذاهب را امان از تنگـنای قافـیه وقتی که میدزدد ز دست شاعر شیدا بسی مضمون جالب را تو اسم اعظمی خاتون! که جبرائیل آموزد به پیش طفل ابجدخوان تو، علم غرائب را جهان را جذبهٔ چشمان زهرائیت چرخاند کمی بالا بیاور سمت هفت اقلیم حاجب را کسی که انـس دارد به سحـرگاه پگـاه تو به عشق صبح صادق مینشیند صبح کاذب را میان مدح تو بانگ اذان آمد زهی غفلت رها کردم به شوق مستحبی، عشق واجب را غـیـاباً زائر کـویت شدم بانـو مگـر شاید حـضور آشنایی کم کند فـقـدان غایب را به شوق خاکبوسی رهت، آواره میگردم چنان کلبی که بین کوچهها گم کرده صاحب را شبی که بوسهٔ خارمغیلان بیامانت کرد خجل کردی به اشک آبلههایت کواکب را شبـی که آفـتـاب آرزو شد مـیـهـمـان تـو عوض کردند تاریخ شب «لیلالرغائب» را نمیگیری لب از لعـلِ لبِ بابا و میدانی نمییابی دگر این حال و این وقت مناسب را چه خوابی خوشتر از این که کنار گرمی بابا بخوابی و در آغوشت بگیری «نجم ثاقب» را کنار شمع خاکسترنشین، دق کرد پروانه غروب دختر خورشید، دلخون کرد مغرب را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
رسید فـصل پـریـشانی و بهـار گذشت بهار روز و شبش هر دو ناگوار گذشت مگـو بهـار که هر صبح عـمر او مثل غروب خستـۀ پـائـیز، بیقرار گذشت نشست روی زمین گریه کرد با حسرت همینکه از نظرش طفل شیرخوار گذشت نگـفـت داغ دلـش را و مـا نـمیدانـیـم چه در غروب علیکُنّ بالفرار گذشت! سه روز پشت در بیقـراری ساعـات کسی نگفت چه در شام انتظار گذشت غـروب بود و هزاران نگاه در بازار غروب بود و در این غصه روزگار گذشت شکـست آینه با دست سـنگ وقـتی که میان همهمه از کوچه نیـزهدار گذشت صدای گـام زدنهای عـمـه با او بـود زنی که آمد و گل گرد و با وقار گذشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها در مصائب عاشورا
آن کـه شـام فــراق دیـده، تـویـی آن که سر زد از سـپـیـده، تـویی آن که با عشق و شور و عزّت گشت رهـنــورد ره عــقــیــده، تــویـی آن کــه در راه عــشـق و آزادی هر بلا را به جان خـریـده، تویی آن که از داغ لالـههـا، بـا صـبـر جـامـۀ صـبـر را دریــده، تـویـی آن که از جان، دو نوگُل خود را بــهــر اســلام پـروریـده، تـویـی آن کــه از بــار داغهــای دلــش قـامـت آســمـان خـمـیـده، تـویـی آن کـه در بــاغ سـبــز ســجــّاده گُل ز اشک غـمـش دمیده، تویی آن کــه در بــیــن آتـــش بــیــداد در پـی کـودکـان دویــده، تـویـی آن که از مـقـتـل بـرادر خـویـش نـالـۀ فــاطـمـه شـنـیــده، تــویــی آن کـه بــا دیــدن گُــلـی بـیســر آه از جـان و دل کـشـیـده، تـویی آن کـه در قــتــلـگـاهِ گُـل مـیزد بـوسـه بر حـنـجـر بـریـده، تویی قصۀ شبنم و گُل، از تو بهجاست آن که اشکش به رخ چکیده، تویی عـشق و آزادگیست، مـرهـونت مکـتب و مذهـب است، مدیـونت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها در مصائب عاشورا
زینب! تو کیستی که به هنگـام هر بلا نامِ حـسـين قـلـبِ تـو را میدهـد جـلا از وصفِ صبرِ تو همۀ خلق عاجزند بــادا بـلـنـد نـامِ تـو زهــرای کــربـلا! عشقِ حـسین را تو به ما هدیه دادهای عـالم ندیـده است حـسینیتـر از تو را ای شـیــردخـتــرِ اســدالله، غــیــرِ تـو در کـشـتیِ حـسین کسی نیست نـاخـدا مـانـنـد ذوالـفـقـار بـه غـرش درآمـدی خون علیست در رگِ تو؛ بنتِ مرتضی! ارثِ علیست اینکه چنین با صلابـتی از فاطمهست این همه حجب، این همه حیا عـالم کجا و مدحِ تو ای بانـویِ دمشق وقتی خدا به صبرِ تو گفته ست مرحبا ای کـوه ایـسـتـاده! تـویـی آنکـه تا ابـد نـامت نـمیشود دمی از یـار خود جدا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها در کوفه
گوشهای از چادرش امن و امان عالم است زینب کبری پـنـاه شـیـعـیـان عالم است قهرمانان را بگو رخت خجالت تن کنند تا جهان برپاست، زینب قهرمان عالم است دختر زهرا خود زهراست پس با این حساب دخت حیدر نیز بانوی زنان عـالم است جان عالم کیست مردم جز حسین بن علی؟ جان ما قربان آنکه جانِ جان عالم است هر کجا پا میگذارد میشود آنجا بهشت پس مـقـام سِیّده زینب جـنان عـالم است بیکس و کاری اگر، تنها به زینب رو بزن او کَس و کار تمام بیکـسان عالم است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
حماسه حضور و خونخواهی شهادت مظلومانه رهبر معظم انقلاب حضرت امام خامنه ای
طوفان شوید از سینهها چون آه برخیزید در این نبرد ای مردمان، خونخواه برخیزید خون عزیز ماست اینکه بر زمین ماندهست ای مـلـت خـونخـواه! بـسمالله برخیزید ای با امام خود به خاکافتادگان، امروز با خـون او از بـین قـربـانگـاه برخیزید هنگام پرواز است با بال و پری سوزان قـقـنـوسوار از شعـلهٔ جانکـاه برخیزید ای حیدریها فتح خـیـبر پیش رو داریم چون ذوالفقار از جای خود ناگاه برخیزید فردا لگدکوب است امروز آنکه بنشیند وقت نشستن نیست در این راه برخیزید با یا لـثـارات الامـام از دامن این خـاک تا دست اهـریـمن شود کـوتـاه برخیزید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهر شام
من زینـبم که میشکنم پشتِ زور را بر باد میدهـم ز تو کـاخِ غـرور را اعـلام میکـنـم هـمۀ شـهـر بـشنـونـد بــایـد ادب کـنـیـد یــزیـد شــرور را من زیـنـبم که گـشته اسیرم بِلاد شام آنم که جـبـرئـیل ز من گـیرد احترام مـن زادۀ بـتـولَـمـو تـو هِــنـدهزادهای شـأنم نبـود اینکه شوم با تو هـمکـلام رنجم نداد راه عـبور و مسیـر سخت رنجـم نـداد طـعـنۀ اغـیار تیـرهبخـت رنـجـیـدهام که رأس عـزیـز بـرادرم در بین تشت باشد و جای تو روی تخت آشـفــتـهام نـکـرد هـیـا هــوی دردهـا خسته نـگـشـتـهام نـفـسی از نـبـردها اُفّ بر زمانهای که ز عدلش زن یزید در پشت پرده باشد و من بین مردها نَسلت بریده باد که اسلام را فروخت دستت شکسته باد که جز کینه را ندوخت از بسکه چوب را به لب پرپرش زدی رومی دلش شکست دلِ تو ولی نسوخت با خیزران که بر لب عطشان نمیزنند لطمه به زخـمهـای فـراوان نمیزنند جـام شـراب در بر قـرآن نـمیبـرنـد قاری که خواند چوب به دندان نمیزنند رویت سیاه باد که در محضرِ حسین طعنه زنی به موی سپـیـد سَرِ حسین من دیـدهام مـقـابل چـشـمـان این پدر صدپاره بود جسم عـلی اکـبر حـسین ناموس خویش جا به نهانخانه دادهای ما را مکان به گـوشۀ ویرانه دادهای ما دخـتـران آل عـلی را عـبـورمـان از لابـه لای مجـلـس مـردانه دادهای
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرم و صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
از این خانه به آن خانه، در این بیخانمانیها به دنبال تو میگردم، به دنـبال نشانیها نمیدانم چرا از دوریات راحت نمیمیرم به جانت، جان بهلب کرده مرا این سختجانیها پرم آتش گرفته، سوختم از داغ هجرانت ببین! خـاکـسترم افـتاده پای شمعـدانیها توان گریه کردن را ندارد چشمهای من چه آمد بر سر یعقـوب تو از ناتـوانیها به صرفِ چند قطره اشکِ روضه میزبانم باش هنوز از دل نرفـته لـذّت آن میهـمانیها غبار معصیت آئینهام را ول نخواهد کرد گرفتارم، گـرفـتار همین خـانهتـکـانیها گنهـکـارم ولی امـیـدوارم تا تـو را دارم رساندی خویش را هنگامۀ پادرمیانیها کسی غیر از تو این دیوانه را درکش نخواهد کرد فـدای حُـسنِ ظَـنِّ تو، تمام بـدگـمـانیها! همیشه نرخ عشقت در دل عُشّاق بالا بود چه رونقها گرفته جان من با این گرانیها به قربان قـدمهایت، منم خاک کف پایت دلت را گرم خواهم کرد با شیرینزبانیها دمِ پیری سرم دستی بکش؛ سرزنده خواهم شد کـنار تو میافـتـم بـاز هم یـاد جـوانیها نمیخواهی زمان مرگ در آغوش تو باشم؟! نمیخواهی زمان مرگ پیش من بمانی، ها؟! عجب حسِّ خوشی، فردا ببینم در نجف هستم دعا کن تا شود روزیام از این ناگهانیها دلیل حال خوبم، دیدن صحن علی جان است فقط با مرتضی غـرقـم میان شادمانیها منِ رنجور را تنها حسین آرام خواهد کرد اَعوذُ بِالحَـرَم از دست این نامهـربانیها تن ارباب ما همسطح با ریگ بیابان شد چه آمد بر سر این جسم با مرکبدوانیها
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرم و صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
طـراوت همۀ روضههـا! امام زمان! شبی به روضۀ ما هم بیا امـام زمان فقط به لطف دعای تو حالمان خوب است همیشه باخـبر از حال ما امام زمان! به حال مضطر ما هیچکس محل نگذاشت کسی بجز تو نکرد اعتنا امام زمان! فراق توست سرآغـاز درد بیدرمان که جز ظهور ندارد دوا، امام زمان! شکـسـتـن دل مـولایمـان خـدا نکـند خـدا کـنـد که بـمـانـیـم با امـام زمـان شنیدهایم همه بخشش از بزرگان است ببخش محض رضای خدا امام زمان! قیامت و دل قـبر و زمـان جانکـندن به دادمان برس این چند جا امام زمان! سلامِ سینهزنان را به جد خود برسان اگر روانه شدی کـربـلا امـام زمان! تو را به جان علی اکبر امام حـسـین بـده حـوالـۀ پـائـیـن پـا، امـام زمـان! به گریه کردن هر لحظۀ تو گریه کنیم به غیر تو نکـنـیم اقـتـدا، امام زمان! کـنـار عـلـقـمـهای یـا کـنـار گـودالـی کجای کـربـبلایی؟ کجا امـام زمـان؟ امام کـربـبلا شد به لطف نیزه و تیر هزار و نهصد و پنجاه تا "امام زمان"
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرم و صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
سوزانده فَلَک را نَفَـس پُـر شرر من از بس زده آتش غم تو بر جگر من شبهای فراق تو چرا صبح ندارد؟! کِی میرسد از راه چراغ سحر من؟! پـیـغـام مـرا بـاد کـجـاهـا که نَـبـُرده سرگـشته شده قـاصدک نـامـهبر من این کوچه و آن کوچه، از این شهر به آن شهر دنــبـال تـو افـتــاده دل دربـهدر مـن یعـقـوب تو بـودن به منِ پـیر میآید اشک دمِ مشکـم شده تـنهـا هـنـر من شـایـد بـخـرد آبِ رویـم، آبـرویـم را شاید که به دردی بخورد چشم تر من سرگرم گناهم که سرم گرم شما نیست این بـازی دنـیـا چه نیاورد سر من! یک لحظه مرا هم به خودم وا مگذاری تنهـا تویی آگاه به سود و ضرر من در ظرفیتم نیست که با جز تو بِجوشم گـفـتم نگـذارد اَحَـدی سر به سر من تقـدیر قـشنـگیست اگر آخر عمری یکبـار به کـوی تو بیـفـتـد گذر من ایکاش که قبل از اَجَلم سر برسی تو تـرسـم که نـیـایی و بـیـایـد خـبر من اوّل بِـبـَریـدم به نـجـف بعـد بـمـیـرم آغاز شود پیـش عـلیجان سفـر من! تعبیر من از صحن علی، خانۀ باباست خشنودم از اینکه شده حیدر، پدر من دلتنگترینم، دل من تنگ حسین است یک دَم نَرَوَد خاطرهاش از نظر من با قـافـلهاش کاش که میبُـرد دلم را تا فرش قـدمهاش شود بال و پر من آخر تهِ گـودال سنان میرسد از راه وای از تـن اربـاب بـدون سـپـر من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
سـفر رسید به ماه صفـر به شام خراب به نیزه رأس حسین؛ غرق خون و خضاب سه روز پـشت در شـهـر منتظر ماندند که شـهـر را بـرسـانـنـد تا کـمال عذاب به چهرههای عطش بارشان، شلوغی شام به غـیر شـبـنـم شرم و حیا نمیزند آب مـرارتی که به ایـشـان رسـیـده از امّت نشـان نـداده به اولاد مُـرسل اهل کتاب بسـاط عـیـش مـهـیا مـغـنـیـان سـرگـرم اسـیـر آمـده در شـهـر اُف بر این آداب بدا که قـوم چُـنان کـشـتن حـسین شهـید کـشیـدهانـد عـیـالـش به بـنـد بهـر ثواب به یک طناب تمام قبیله بسته شده است قرار عـرش خدا میرود از این اطناب به دور گـردن زین العـباد و پردهگـیان به دور بازوی زینب دخیل بسته طناب ابــوتــراب کـجــایـی ابــو تــراب بــیــا که دختران تو را شام میکشد به تراب سـزاست پـرده بـیـفـتـد ز روی بیت الله که غیر نـور نـدارند روی چهـره نقاب به روزگار خـرابی رسـیـدهانـد به شـام که هست بر سر هر کوچهای دکان شراب عـفـیـفـههای نـجـیـبی که بر سر بـازار ربوده از دلشان های و هوی هلهله تاب چـقدر رو زده زینب...که یا ابـوالغـیره ز روی نیزه نوامیس خویش را دریاب محـلـههـای یـهـودی که مـیرود زیـنب نظاره میشود از روی کینه باب به باب بس است روضه در این حد که زینب کبری در آمده است به بزمی که میخورند شراب از این ستم که به زینب روا نبود و رَوَد بنـای خـانه هـسـتی خـراب بـاد خـراب ز آه غـیـرت شـیــر خـدا ز مــاتـم شـام میان سـینه نمـانده است هیچ غیر کباب همین که چشم بدوزد به نیـزه حق دارد اگر که جان بسپارد در این میانه رباب نهیب میرسد از هر طرف تشر پیداست مگر چه دل دارد دختری برای عتاب؟ بنـات شاه شـهـیدان به وصـل او نرسند مگر به نیزۀ روز و شباشب اندر خواب اگرچه سنگ خورند و اگرچه مشت اما به غـیـر دیـدن بــابا نـمیشـوند مـجـاب سری به دست سه ساله است، مرحبا تصویر دودست زخمی و کوچک خوشاخوشا این قاب رسیده دخـترکی به پـدر و یا بر عکس رسیـدهاند ز ویـرانـهها به حُـسـنُ مـآب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
ایـنـجـا شـرار نــالـه آتـش بـر فـلـك زد اینجـا عـدو بر زخـم پـیـغـمـبر نمك زد از مـدخـل ایـن شـهـر تـا كـنـج خـرابـه دشمن مـیـان كـوچـه دخـتر را كتك زد ایـنـجـا لـبـاس عــیـد پــوشـیـدنـد زنهـا پـاى سـر بُـبـْـریـده رقـصـیـدنـد زنهــا ایـنـجـا زدنـد آل عــلــى را ظـالــمــانـه بسـتـه بـر یـك ریــســمـان ده نـازدانــه با دست بـسـتـه كـودكى نقـش زمین شد بـرداشــتـنــد او را ولـى بـا تــازیــانــه ایـنـجـا ســر راه اســیــران ایــسـتـادنـد اینـجـا به زین الـعـابـدیـن دشـنـام دادنـد اینجـا به نوك نـیـزه ها هـجـده قـمر بود خورشیدِ زهرا جلوه گر از طشت زر بود لبهـای خـونـیـنـش بهـم می خـورد امـا چشمش به سوى زینب خونینجگر بود او با لب خـونین دم از محـبـوب می زد دشمن به پاسخ بر دهـانش چوب می زد اینجا عـدو ظـلـم و ستـم هـمـواره كرده با چوب، زخم بغض دل را چاره كرده زینب كه صبر از صبر او می برد حیران در پاى طشت زر، گـریـبان پاره كرده می رفت چون بالا و پائـین چـوب كـینه می زد به روى مـاه خود سـیـلى سكـینه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
ای ز داغِ تو روان، خون دل از دیدۀ حور! بیتو عالم همه ماتـمکـده تا نفخۀ صور دیدهها، گو همه دریا شو و دریا، همه خون که پس از قتل تو، منسوخ شد آئین سرور دیـر تـرسـا و سرِ سـبـط رسـول مدنی؟ آه! اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور جان فدای تو! که از حالت جانبازی تو در طف مـاریه از یاد بشد، شور نشور قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور غرق دریای تحیّر ز لب خشک تو، نوح دست حسرت به دل، از صبر تو، ایّوب صبور انبـیـا محـو تـمـاشا و مـلائک، مبـهـوت شمر، سرشار تمنّا و تو، سرگرم حضور
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهر شام
شامیان خون به دل خون شده ما نکنید این قـدر ظـلـم به ذریّه زهـرا نـکـنید بگذارید بگـریـیم به مظلـومی خویش به سـرشک غـم ما خـنده بیجا نکنید دیـن نـدارید اگر غـیـرتـتان رفته کجا اُسـرا را، سـر بـازار تـمـاشـا نـکـنید هر چه خواهید به ما زخم رسانید ولی دیگر از زخم زبان، خون به دل ما نکنید پیش چشم اُسرا سنگ به سرها نزنید پای رأس شهـدا هـلـهـلـه بر پـا نکنید این توقّع که بگریید به ما نیست ولی خـنـده بـر گـریـه ذریّـه طـاهـا نکـنید آیهای کز لب خونین، سر نی میشنوید با دف و چنگ و نی و هلهله معنی نکنید داغ دل چاره به خـندیدن دشمن نشود زخـم را با زدن سـنـگ مـداوا نکـنید محمل دختر معـصوم مصیبت زده را روبـرو بـا سـر بـبـریـده بـابـا نکـنـید )میثم) از آل عـلـی با همه خـلق بگو ترک دین در طـلب لـذّت دنـیـا نکنید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
چه دور ماندهام از کـاروان کربوبلا چـقـدر فـاصـلـه دارم ز دوسـتـان شما مرا ببـخـش فـقـط ادعـاست عـاشقیام جداست راه من از راهتان، جداست، جدا چـقدر فـاصله دارم ز دعـبل و عـمّـار کجاست لایق من، «مَرْحَباً بِنَاصِرِنَا...» دلم گـرفـته، کجـایـند «اِبنِ تَـیهـان»ها «خُزَیمه»ها، سر و جان دادههای دشت بلا؟ کجاست آن شهدایی که وصفشان فرمود امام متـقـیـان: اینَ؟ اینَ؟ اینَ؟... کجا؟ بـرادران وفـادار مـن کـجـا هـسـتـنـد؟ مجـاهـدان شـهـیـد و بـصـیر راه خدا؟ پیام اصلی این خطبه در همین جملهست «خطاست خانهنشینی، امام خوانده تو را» زمان زمانِ نشستن، زمان ماندن نیست نهیب میزند از هر طرف زمانه به ما خوشا به بخت و به اقبالشان که با دل و جان تـمـام هـسـتـی خـود را نـمـودهانـد فـدا چـقدر مـنـتظر ما نـشـسـتـه بـرگـردیم چـرا من و تو نـبـاشیـم با امـام؟ چرا؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
ز کـوفه آل یـاسـیـن بار بـسـتـند به محمل جمله با افغان نشـستند بـه راه شـام ویـران بـود دِیْـری در آنجا معتکف یک اهل خیری یکی راهب بدان دیرش مکان بود ز رویش نـور یزدانی عیان بود چه راهب ثـانی اثـنـین مسیـحی چـه راهـب تـالـی تـلـو ذبـیـحـی چه راهب روز و شب سرگرم اذکار چه راهب نقطۀ حقجوی پرگار فــراز بــام آن دِیــْـر دلافــروز بر آمد از قضا راهب یکی روز ز هـر سـو بـود سـرگـرم تمـاشا به صنع سـرمـدی خـلاق یـکـتـا که ناگه دید از یکسوی آن دشت ز مشرق شمس رخشانی عیان گشت ز پی طـالـع مـه چـنـدی مـنـوّر هـمه چـون بـدر تـابـان مـطـهـر پس آنگه دید راهب کوکبی چند همه دنـبـال هم بر بـسـته دربـند به اطراف مه و خورشید کوکب گرفته شش جهت دیدی یکی شب جـمال لا مکان را در مکان دید خـدا را زاهـد تـرسـا عـیان دیـد سری چند همچو خورشید از بدن دور مشعشع رویشان چون سینۀ طور به پیشاپیش آن سرهای پُر خون سری دید از همه در رفعت افزون زنان و دخـتـرانی چندش از پی همه بر سر زنان از غربت وی بـهپـای دِیـْر او مـنـزل نـمـودنـد ز پشت ناقـهها محـمل گـشـودند فرود آمد ز دِیْـر آن طـینت پاک گشودی در بدان افـواج بی باک بدیشان گـفت لـشکـر از کجـائید مرا واقف از این شورش نمائید شما را این تهاجم بیسبب نیست بگوئید این زنان و این سر از کیست به او گـفـتـنـد آن خـلق تبـهـکار چو باشد راهبا با این سرت کار کنون ما این عیال و این سران را همی این بسته پـرها کودکان را که بینی روزشان را جمله چون شام اسیری میبریم از کوفه بر شام چو راهب این سخن زانها شنیدی میان دِیْـر خـود گـریـان دویـدی گرفت از مخـزنِ جان بـدرهٔ زر به ایشان داد بگرفت آن جهان سر زری داد و سر جانـان خـریدی سعادت بین نگو ارزان خـریدی به دِیْر آمد بهروی خویش در بست پسِ زانو دمی در فکـر بنـشست گهی در ناله، گه در فکر بودی گـهی گـرم دعـا، گه ذکـر بودی به دور شمع سر، پروانه گردید ز خویشان جهـان بیگانه گـردید گـشودی راهـب عاشق زبان را که جـوید شـاید آن سِرِّ نهـان را در اول گفت ای سر صفوتی تو و یا گـنـجـور پـاک رحـمـتی تو تو نوحی یا که ابراهیمی ای سر؟! و یـا هـسـتـی ذبـیـحُ الله اکـبـر؟! توئی ای سر مگر موسی بن عمران که هست از قبطیانت دیده گریان؟! مسیحی ای سر این شورش صلیبت؟! عجب دارم از احـوال عجـیبت! تو را ای سر قَسَم اول به اسفار که آمد مر رسـولان را ز دادار تو ای سر از کـدامین خـانـدانی ز بـسـتـان کـدامـیـن دودمـانـی؟ به طورش جلوه کردی نـور الله ز خود بیخود شد آن مردِ دل آگاه لب پُر خون آن سر شد چو گل باز تکـلـم کـردن آن سـر شـد آغـاز به افغان گفت کی شوریده ترسا اگر خـواهی مـرا بـاشی شـنـاسا من ای راهب غریب این دیـارم به دشـت کـربــلا افـتــد گــذارم تنـم را در میان خـون کـشـیـدند سرم را از قفا عـطـشان بـریدند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
دیـد راهـب به ره شـام، پـریـشانی چند دستِ بسته ز قـفـا، سر به گریبانی چند خون به دل، جمله ز جور فلک کجرفتار موکنان، مویهکنان، موی پریشانی چند دید عیسی نـفـسی بسته به زنجـیر جـفا همرهش، غمزده و خسته و نالانی چند از پس قـافـلـه، اطـفـال پـریـشـانی دیـد پـابـرهـنـه به سـر خـار مـغـیـلانی چند شامگـه بـود ولی صـبـح امـیـدش بدمـید شد عیان تا به سنان، مهر درخشانی چند سر شاه شـهـدا را به سـنان دیـد که بود جـاری از لـعـل لـبـش، آیـۀ قـرآنی چند داد زر، زرطلـبان را و سر شاه گرفت سوی دِیْـر آمد و با نـاله و افـغـانی چند شست با مُشک و گلاب، آن رخ و لعل چو عقیق ریخت از دیده به دامان، دُر غلتانی چند همچو آن عاشق دلداده که بیند معشوق گفت کای گِرد رُخت، صفزده حیرانی چند! کیستی؟ وز چه جدا گشته ز پیکر، سر تو؟ که شدی دستخـوش فـرقـۀ نادانی چند پاسـخـش داد: منم سـبـط رسـول مـدنی گـشتهام کـشـته ز بیداد هـوسرانی چند ناگهان هودجی آمد ز سما، سوی زمین فـاطـمه آمد و با حوری و غـلمانی چند لعل نوشین بگشود و به سر کشتۀ عشق ریخت از دُرج گهر، لعل بدخشانی چند گفت کای سرو چمانِ چمن باغ رسول! داشتی همره خود، سرو خـرامانی چند آخر از غارت گلچین، چه رسیدت؟ ای گل! گریَم از هجر تو یا غنچۀ خندانی چند؟ کسوت فقر به عشق تو به بر کرد «صفا» دست حـاجت نبَرد بر در عـریانی چند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
قــبـل شـهــر شـام بــود؛ آل زیـاد راهـشـان در دیـر راهـب اوفـتـاد کـهـنـه دِیْـری در درونش راهـبی شـعـلـههـای طـور دل را طـالـبی دِیْر نه، نه، یک جهان دریای نور او چو موسی بر فـراز کـوه طور ترک دنـیـا گـفـتـهای در کـنج دِیْر همچو عیسی آسمان را کرده سیر لحـظه لحـظه سـالها در انـتـظار تـا شـود دِیْـرش زیــارتـگـاه یــار بیخبر خود رازها در پرده داشت در تمام عمر یک گم کرده داشت پـیـرِ دِیـْری در نـوا چـون بـلـبـلی چـشم جـانـش در ره خـونـین گُلی بـا گـل نـادیـدهاش مـیکـرد حــال تا شـبـی بـگـرفـت دامـان وصـال دیــد در پـائـیـن دِیْــرِ خـود شـبـی هر طرف تـابـیـده مـاه و کـوکـبی گـفـت الله کـس نـدیـده ایـنچـنـیـن هیجده خورشید، یک شب بر زمین لالــۀ حـــمـــرا کــجـــا و آبـــلـــه بــازوی حــورا کـجـا و سـلـسـلـه چـیـستـنـد این عـقـدههای گوهری یـاسهـای کـوچـک نـیــلــوفــری آمــده از طــور، مــوســای دگــر در غل و زنجـیـر، عـیـسـای دگر سر به نـوک نیـزه میگـوید سخن یا سـر یحـیی است پیشِ روی من کرد نـصرانی نـزول از بـام دِیْـر گِرد سـرها روح او سرگـرم سیر دیـده بــر شــمـع ولایـت دوخــتـه چون پَـر پـروانـه جـانش سوخـته راهـب پـیـر و سـر خـونـیـن شـاه رازهــا گـفـتـنــد بـا هـم بـا نــگـاه شد فـراق عـاشـق و معـشوق طی این بـه پـای نـیــزه او بــالای نـی ناگـهـان زد بانگ بـر فـوج سـپـاه کـای جـنـایـتپـیـشـگـانِ روسـیـاه کیست این سر کاین چنین خواند فصیح؟ وای مـن! داوود بـاشد یا مـسـیح؟ یـا شـده ایــجــاد صــفـیـن دگــر؟ گـشـته قـرآن بر سر نی جلوهگر؟ پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ این سر خونین، سر یک خارجیست کـرده سـرپـیـچـی ز فـرمـان امیر خود شهید و عـتـرتش گشته اسیر بود هـفـتـاد و دو داغـش بر جگر تـشـنـهلـب از او جـدا کـردیم سـر لـرزه بـر هـفـت آسـمـان انداخـتیم اسـبهـا را بـر تـن او تــاخـتــیـم شعـلـهها از هر طرف افـروخـتیم خیـمـههـایش را سراسر سوخـتـیم هر یـتـیـمـش از درون خـیـمهگـاه بُـرد زیـر بـوتـه خـاری بـی پـنـاه ریخت نصرانی به دامن خونِ دل گشت سرتـا پـا وجـودش مشتـعـل بر کشید از سینه چون دریا خروش گفت ای دونْفـطرتانِ دین فروش ثروت من هست چـندین بدره زر در جــوانــی ارث بُــردم از پــدر در بـهـای این هـمـه سـیـم و زرم امشب این سر را امـانـت میبـرم میکـنـم تـا صـبـح با او گـفـتـگـو کـز دهـانـش بـشـنـوم سِـری مگو شـمر را چون دیـده بر زر اوفتاد عـشق سیـمـش باز در سـر اوفتاد داد، سر را و ز راهب زر گرفت راهب آن سر را چون جان در بر گرفت بُـرد سـوی دِیْـر، سـر را با شتاب کرد نـاگه هـاتـفـی او را خـطـاب راهـب از اســرار، آگـه نـیـسـتـی هـیـچ دانـی مـیــزبــان کـیـسـتـی؟ مـیـهـمـانت مـیـزبـان عـالـم اسـت هرچه گیری احترامش را کم است این که لبهایش به هم خشکیده است بحر رحمت از دمش جوشیده است اینکه زخمش را شمردن مشکل است زخم هفتاد و دو داغش بر دل است گـوش شو کـآوای جـانـان بشنوی از دهانش صـوت قـرآن بـشـنوی گَرد ره با اشک، از این سر بشوی با گلاب و مُشک، خاکستر بشوی برد راهب عـاقـبت سر را به دِیْر تا خدا در دیـر خود میکـرد سیر شد چـراغ دِیْـر آن سـر تـا سـحـر دیگر این جا دِیْر راهب بود و سر خِشت خِشت دِیْر را بود این سلام کای چـراغ دِیْر و مـطبـخ! السلام گـفت ای سر تو مـحـمـد نیـسـتی؟ گـر محـمـد نیـسـتی پس کـیـستی؟ ناگهـان سر، غـنـچـۀ لب باز کرد بـا نـصـاری درد دل ابــراز کـرد گفت کای داده ز کف صبر و شکیب من غریبم، من غریبم، من غریب گـفـت میدانـم غـریب و بیکـسی گـشته ثـابت غـربـتت بر من بسی تو غـریـبـی که به هـمـراه سـرت از ره آیـد دست بـسـته خـواهرت باز اعجازی کن ای شیرین سخن لب گـشا و نـام خود را گو به من آن امیـرالمـؤمـنـیـن را نـور عـین گفت: راهب من حسینم! من حسین! من که با تو همسـخـن گـشته سرم نـجـل زهــرا زادۀ پــیــغــمــبــرم دیـده ایـن ســر از عــدو آزارهــا خـوانـده قـرآن بـر سـر بــازارهـا اشک راهب گشت جاری از بصر گـفـت ای ریـحـانـۀ خـیـر البـشـر از تـو خـواهم ای عزیز مرتضی شــافـع راهـب شــوی روز جــزا گـفـت آئـیــن نــصــاری وا گـذار مـذهـب اســلام را کــن اخـتـیــار راهـب از جـام ولایـت کـام یافـت تـا تـشـرف در خـط اسـلام یـافـت یـوسـف زهـرا بدو داد این بـرات گـفت ای راهـب شدی اهل نجـات عاشق و معـشوق بود و بزم شب صبـحدم کـردنـد از او سـر طلـب راهب آن سر را چو جان در بر گرفت باز با سر گـفـتـگـو از سر گرفت گفت چون بر این مصیبت تن دهم میـهـمـان خـویش بر دشـمـن دهـم چشم از آن رخ، دل از آن سر برنداشت لیک اینجا چـارهای دیگـر نداشت داد سر را گـفت ای غـارتـگران! ای جنـایتپـیـشگـان! ای کافران! این سـر ریـحـانـۀ پیـغـمـبـر است مادرش زهرا و بابش حیدر است ظلـم و بـیداد و جـنـایت تا با کی؟ وای اگر دیگـر زنید آن را به نی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
آمد سـراغ صنـدوق، آمد شبـانه راهب از قـبل شد کـمـانتر، قـدّ کـمان راهب یک عمر منتظر بود تا سر بیاید از راه به او سپرده بودند، پـیـشـیـنـیان راهب با مشت زد به سینه، با اشکِ دیدهاش گفت زیباتر از مسیحا! دردت به جان راهب شاهی که هر دو عالم بودند در امانش آن شب سپـرد اما، سر در امان راهب بعد از تنور خولی، قبل از مساجد شام شد نوبت کـلیـسا، شد مـیـهـمان راهـب تا شد سرش مـرتب، پـیش نگـاه زینب فوراً رسید خـیرش، به خـانـدان راهب مریم به سینه میزد، آسیه گریه میکرد در مجلسی که زهرا شد روضهخوانِ راهب دردی به جانش افتاد، تا دید وضع سر را دردی که شعله میزد، تا استخوان راهب گیسوی چنگ خورده، ابروی سنگ خورده اوضاع صورتش برد، تاب و توان راهب وضع بد دهان را، زخم روی زبان را تا دیـد نـاگـهـان بـنـد آمـد زبـان راهب آبی نخـورد دیگر، نـانی نخـورد دیگر خونِجگر از آن پس، شد آب و نان راهب آرام شد رقـیـه، وقـتـی کـه از کـلـیـسـا آمد سحر به گوشش، صوت اذان راهب در اوج قِـصه بوسه میزد به گونۀ او جـای رباب خـالی در داسـتـان راهـب
: امتیاز
|
























